عرفان اشو وبررسی آن
عرفان های جدید: عرفان اوشو
مقدمه
مدتی است فرقه ها و نحله هایی در کشور ما رواج پیدا کرده است که در ابتدا با شعار آرامش بخشی و اتصال به حقیقت و عشق برای انسان معاصر ترویج می شود. این فرقه ها به برگزاری کلاس ها و برنامه هایی منسجم در برخی از شهرهای ما پرداخته اند که مورد استقبال عده ای واقع شده است. این استقبال، سوال هایی را برای ما به عنوان یک دیندار بوجود می آورد و حداقل وظیفه ما این است که با این فرقه ها و سخنان شان آشنا شویم. یکی از این مکاتب که سالهاست وارد عرصه جامعه ایرانی گردیده مکتب اوشو است. بنیانگذار این مکتب از قوت ویژه ای در میان موافقان و مخالفان خود برخوردار است. قبل از پرداختن به دیدگاه ها ، جهان بینی و عقاید مکتب اوشو، به جملات زیر دقت فرمائید:
"از زمان مسيح تاكنون، اوشو خطرناك ترين انسان است...آشكار است كه بسيار تاثيرگذار است، وگرنه چنين تهديدي نمي بود. او چيزهايي مي گويد كه هيچ كس ديگر شهامت گفتن آن ها را ندارد. من آن قدر از كتاب هاي درخشنده اش را خوانده ام كه متقاعد شوم او بزرگترين آموزگار روحاني در قرن بيستم است...او ما را بهتر از خودمان درك كرده بود."(تام رابينز، نويسنده)
" اوشو مرشدي به اشراق رسيده است كه با تمامي امكانات مشغول كار است تا به انسان ها كمك كند كه از مرحله ي دشوار توسعه ي معرفت عبور كنند."(تنگين گياتسو، چهاردهمين دالايي لاما)
" نوارهاي سخنراني و كتاب هاي او به من و ميليون ها انسان ديگر در راه تكامل فردي الهام بخشيده اند. حضور او در اين جا همچون زنگي عظيم است كه صدا مي زند... بيدار شويد، بيدار شويد، بيدار شويد."(جيمز كابورن ، هنرپيشه)
" اوشو به عنوان یکی از هزار شخصیت معروف قرن بیستم است"(روزنامه ساندی تایمز انگلستان)
"او در زمره ده شخصیتی که سرنوشت هند را تغییر داده اند همچون بودا، گاندی و..."( روزنامی ساندی میدی هند)
" شما فقط اوشو را نمي خوانيد، خودتان را پيدا مي كنيد. بي ادب، فرزانه، شوخ طبع، ديوانه و در نهايت، بسيار سليم."(نشريه ي كتاب خوان ، آمريكا)
" اوشو كسي است كه مايتريا بودا به آن وارد گشته است. او مي كوشد كه در قرن بيست و يكم مدينه اي فاضله ايجاد كنيد. نيروهاي مخرب بسياري با او مخالف هستند و برخي او را شيطان مي خوانند . ولي هرگز شيطاني را نديده ام كه مسموم شده باشد(!!) شيطان معمولا مسموم كننده است نه مسموم شده . ما بايد اين مرد باگوان را محافظت كنيم. بودا وارد او شده است"(كاتوا يشيدا عارف معبد ايسه يكي از باستاني ترين معابد شينتو در ژاپن)
بدین ترتیب به نظر می رسد اوشو و سخنانش بیش از آنچه که ما تصور می کنیم مهم و قابل پرداختن است.
زندگی اوشو
باگوان شری راجینش (Bhagwan shree Rajneesh) که امروز با نام«اوشو» (OSHO) در جهان شناخته شده است، در 11 دسامبر 1931 م در هند زاده شد و در 19 ژانويه 1990 م كالبد خاكي خود را ترك كرد. بنا به گفته خودش او این نام را از واژه ی اُشنیک (oceanic) به معنای "پیوسته به آب دریا و یکی شده با آن" برگرفته که برای نخستین بار در آثار ویلیام جیمز آمریکایی به کار رفته است. از آنجا که واژه ی اشنیک(دریاگون) تنها به توصیف تجربه می پردازد و شامل شخص تجربه کننده نمی شود، راجینیش واژه ی(اوشو) را برای خود برگزید. اوشو خود اين گونه توصيف مي كند:
"اوشو واژه اي بسيار زيباست؛ بايد آن را به واژگان هر زباني افزود. در وهله ي اول همان صوتش زيباست:اوشو. اين واژه احترام، عشق، حق شناسي و شكر را نشان مي دهد. فقط يك واژه خشك مثل«عالي جناب» نيست. واژه اي بسيار دوست داشتني و آشناست. تقريبا حال و هواي محبوب را دارد."
او بعدها پی برد که این واژه از قدیم در میان ساکنان خاور دور رواج داشته و به معنای (شخص مقدسی که آسمان بر او گل می افشاند) به کار رفته است. او به خودش، لقب «زورباي بودايي» داد که به معناي «ابرمرد» است.
اوشو تحصيلاتش را در هند تا درجه ي استادي فلسفه ادامه داد و به گفته طرفدارانش درسال 1953 م به نور حق مشرف و روشن ضمير(!) شد.
اوشو از 1963 در اقصي نقاط هند به ايراد خطابه در زمينه هاي معنوي و عوالم روحاني پرداخت و در سال1974 كمپ خود در شهر پونا ی هندوستان را بنيان گذارد. در 1981 جهت معالجه به ايالات متحده رفت و در آنجا پنج سالي اقامت گزيد. پيروان و سرسپردگان طريقتش كه به عنوان "سانياسين( دوست داران عشق )" شهره اند، در مدت چهار ماه اراضي كوهپايه هاي ايالت اورگون را خريداري و شهري بنا نهادند كه به "راجنيش پورام" مشهور شد.
طولی نکشید که سیل انسانهایی که در پی به اصطلاح معنویت بودند به این شهر سرازیر گشت. اما دولت مردان آمریکا در سال 1986 اوشو را به نقض قانون مهاجرت متهم ساختند و وی را به دادگاه کشانده و مجبورش کردند آنجا را ترک گوید.
البته درباره ي اخراج او از آمریکا دو نظر وجود دارد. پيروان او معتقدند كه اوشو، كليه ي ارزشهاي جامعه ي آمريكا را زير سوال برده و راهي جديد جلوي انسانها قرار مي داد. بنابراين سران آمريكا احساس خطر كرده و او را اخراج كردند. اما برخي ديگر مي گويند اسناد سازمان اتباع خارجه آمريكا كه وزارت امور خارجه هند نیز آنها را تاييد كرده است، نشان مي دهند كه اوشو به دليل فساد اخلاقي از آمريكا اخراج شده است!
بنا به آنچه بین مریدان اوشو معروف است، باگوان شری راجنیش (اوشو) یکی از معدود افرادی است که راز زیستن در بی زمانی را کشف کرده است. او از کودکی روحی عصیانگر و حقیقت طلب داشت و از همان دوران بچگی اش سعی داشت تا حقیقت را بیابد و هرگز هیچ دین و آئینی را نپذیرفت و اسرار داشت هر چیزی را شخصا تجربه کند! او در اواخر دهه 1960 میلادی فنون مراقبه پویای خویش را عرضه کرد..
اوشو در کتاب«شورشي» مي گويد:" ارثيه اي واقعا وحشتناك براي محققان به جا گذاشته ام، از حرف هاي من چيزي نخواهند فهميد، همين خوب است كه كسي نمي تواند دين يا كيش خاصي از من بسازد." او اجازه نمي دهد كسي جانشينش بشود و شاید این از زیرکی اوشو باشد که بی نام و نشانی بالا ترین تبلیغ نام آوری و معروف شدن است. مكتبش به گونه اي است كه تقريبا زنده است و با مرگ اوشو ، مكتب عرفانی او نمرده و هر روز طرفداران بیشتری پیدا می کند.
بعد از تاسیس اردوگاهش در هند، از سراسر غرب به سراغش می آیند و در دنيا مخصوصا در غرب با سرعت زیادی شناخته شده و غربي ها به سمت او گرايش پيدا مي كنند. علت گرايش غربي ها به اوشو صرفا همان نياز و خلاء و تشنگي ای بود كه جهان غرب نسبت به معنويت داشت. و هنوز هم که سالها از مرگ اوشو می گذرد، کمپ او محل آمد و رفت انسانهای بسیاری به خصوص از جهان غرب است. اردوگاه اوشو يكي از بزرگترين مراكز بين المللي در جهان است؛ اردوگاهي است كه هم استفاده معنوي مي برند و هم يك مركز توريستي گردیده است.
آثار مکتبی اوشو
سخنرانی های وی برای مریدان و پیروانش در بیش از ششصد و پنجاه جلد کتاب گرد آوری شده و به بیش از سی و سه زبان دنیا ترجمه شده اند. اوشو یک نویسنده به معنای رایج نبوده و شخصا هیچ کتابی را ننوشته است. کتابهای منتشر شده با نام اوشو، در واقع مجموعه ای از سخنرانی های وی هستند. همچنین حدود هفت هزار سخنرانی بر روی نوار کاست و 1700 سخنرانی بر روی نوار ویدئو ضبط شده است. کتابهای اوشو از پر فروش ترین ها در هند به شمار می آید! سالانه بیش از یک میلیون نسخه از کتابها و نوار های وی به فروش میرسد! و صدها سایت در تبلیغ اشو و مکتبش ایجاد شده است.
کتابهای زیادی از اوشو در ایران ترجمه و به بازارعرضه شده است که برخی از آنها عبارتند از :
1)فقط یک آسمان/ مترجم: مرضیه شنکایی
2)عشق، رقص، زندگی/ مترجم: فرشید قهرمانی
3)راز/3 جلد/ مترجم: محسن خاتمی
4)و آنگاه نبودم/ مترجم: سیروس سعدوندیان
5)الماس های اوشو/ مترجم: مرجان فرجی
6)تانتارا/ مترجم: فرشید جنیدی
7)راز بزرگ/ مترجم: روان کهریز
8)زوربای بودایی/ مترجم: مسیحا برزگر
9)تفسیر آواهای شاهانه/ مترجم: هما ارژنگی
10)زبان فرشتگان/2جلد/ مترجم: مسیحا برزگر
11)شورشی/ مترجم: عبدالعلی براتی
و چندین کتاب دیگر.
تمام آثار اوشو را مي توان در چند دسته خلاصه كرد:
- بعضي از آنها سخنراني هستند؛ از قبيل: بلوغ، رازبزرگ، راز، شهامت و خلاقيت؛
- بعضي از آثار اشو شرح و بسط داستان هاي صوفيان است؛ از قبيل: اين نيز بگذرد و آواز سكوت؛
- عضي ديگر به صورت پرسش و پاسخ است؛ از قبيل: مزه اي از ملكوت، يك زندگي يك ترانه يك رقص و كودك نوين؛
- بعضي ديگر به صورت كلمات قصار يا برنامه هاي مراقبه ماهانه يا سالانه است كه معمولا به صورت دوزبانه به فارسي ترجمه شده است؛ ازقبيل: آفتاب در سايه، يك فنجان چاي، شورشي، پيوند، بشنو از اين خموش، عشق رقص زندگي و الماسهاي اوشو؛
- بعضي ديگر شرح حال اوشو است؛ از قبيل: اينك بركه اي كهن و آنگاه نبودم.
کتابهای اوشو تا چند سال پيش با مجوز وزارت ارشاد در کشورمان منتشر مي شد و اکنون اجازه چاپ ندارند اما قابل توجه است که كتاب ها با همان تيراژ و چاپ قبلي منتشر مي شود. در کشور ما به دلائل فراوان وکم کاری اصحاب فرهنگ، مکتب اوشو هر روز بیشتر از قبل رو به گسترش است و علاوه بر دهها سایت اینترنتی، کتابهای بسیاری نیز از او ترجمه شده است.
بر خی ازسخنان اوشو
با سخنی از خود او آغاز می کنیم:
*پيام(تعالیم) من نظريه فلسفی نيست؛ بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است. بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند، بميرند و دوباره متولد گردند، فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند، آماده شنيدن پيام من هستند؛ زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است. با شنيدن، شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست(تناسخ)!
* شش دين بزرگ در جهان وجود دارند. اين اديان مي توانند به دو مقوله تقسيم شوند: يكي مشتمل است بر يهوديت، مسيحيت و اسلام . اين ها به يك زندگي باور دارند. شما فقط بين تولد و مرگ وجود داريد و زندگي همه چيز است. هر چند آنها به بهشت و دوزخ و روز رستاخيز باور دارند اما اين ها تنها عوايد حاصله از يك زندگي فردی هستند.
مقوله ديگر هندوئيسم، جينيسم و بوديسم است . آنها به نظريه ي تناسخ باور دارند. يك انسان الي الابد دوباره و دوباره متولد مي شود مگر كسي كه روشن ضمير شود و بعد چرخه ي مرگ و زندگي از حركت باز ايستد. من مراقبه كرده ام؛ من مراقبه كرده ام؛ من به نقطه اي رسيده ام كه از آنجا مي توانم زندگي هاي قبلي خود را ببينم و همين برهان بسنده است. اين شناخت من است، اين تجربه ي من است؛ اين به ميراث هندوان، باورها يا هيچ چيز ديگرشان ربطي ندارد؛ من بر اساس اختيار خود سخن مي گويم.
*«جهنم از آنجا شروع می شود كه اولين آرزو شكل مي گيرد و بهشت جايي هست كه هيچ درخواست و آرزويي نباشد!»
*«عشق یک آینه است.رابطه ی واقعی، آینه ای است که در آن دو عاشق چهره ی یکدیگر را می بینند و خدا را باز می شناسند. این راهی به سوی پروردگار است.»
*«همه باورها خفه کننده اند و همه ی سرسپردگی ها به تو کمک می کنند تا زنده ی واقعی نباشی.آنها موجودیت تو را می میراند»
*« زندگی نه کیفر که پاداش است.با فرصت عظیمی که برای رشد یافتن ،دیدن، دانستن، درک کردن و بودن به تو ارزانی داشته اند تو را پاداش داده اند.من زندگی را روحانی می خوانم.در حقیقت از دید من زندگی و خدا مترادف یکدیگرند.»
*«دانش مانع از شناخت است .وقتي پرده دانش فرو مي افتد گل شناخت، شكفتن مي گيرد.»
*«زندگي غير منطقي است، در زندگي، تضادها تضاد نيستند، بلكه مكمل اند»
*«خداوند يك شخص نيست ، بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل مي سازد. تنهايي او مطرح نيست. او با زندگي مي تپد ...؛ با زندگي كه داراي ضربان است. لحظه اي كه بیابی دل هستي مي تپد، خداوند را كشف كرده اي.»
تعالیم اوشو و بررسی آنها
فرقه هاي جديد و نوپديد معنويت گرا، از يك جهت به دو دسته تقسيم مي شوند: بعضي از اين گروه هاي معنويت گرا و فرقه هاي نوپديد، منشاء وحياني دارند؛ بعضی هم منشاء وحياني ندارند.
البته گاهی ادعا مي كنند كه از منابع ديني ادیانی مثل اسلام، مسيحيت، يهود و يا اديان ديگر، بهره برده اند.
اما بعضي از اين فرقه هاي جديد و نوپديد، منشاء وحياني ندارند؛ يعني خودشان هم چنين ادعايي را نمي كنند.
این فرقه ها نیز يا گرايش هاي الحادي در آنها هست و مخالفت با دين، خدا و الحاد را صريحا مطرح مي كنند؛مثل شيطان پرست ها که هم ادعاي معنويت دارند و هم ادعاي ضديت با كليسا.
اما بعضي از اين جريان هاي نوپديد که منشاء وحياني ندارند، الحادي نيستند ولي دم از خدا و معاد و به تعبيري (تناسخ) مي زنند. بيشتر اين جریانات معنویت گرا، منشاء شرقي دارند. فرقه هايي مثل مهربابا، سامي بابا، اوشو، سيك ها... جزء همين طبقه هستند.
بنابراین مكتب اوشو يك فرقه نوپديد معنويت گرايي است كه منشاء وحياني ندارد و علي الظاهر با خدا و حيات پس از مرگ نیز چالشی ندارد. اما دقت در بررسی تعالیم و آموزه های اوشو، ما را به این نتیجه می رساند که او و عرفانی که به جهانیان عرضه داشته، كاملا با اسلام و اديان آسماني تضاد دارد.
پایه های نظام عرفانی اوشو
مکتب عرفانی اوشو دارای نظام منسجمی و ارگانیکی نیست ولی برخی مسائل را می توان به عنوان پایه ها و ارکان عرفان او بشمار آورد. او در 35 سال فعاليت مکتبی خود از سنجش نیازهای زمان بهره بسیار برده و حتی سعي مي كند مراقبه هايي را هم كه مطرح مي كند، منطبق با نيازهاي زمان باشد. ايشان روان شناسانه مكتب خويش را عرضه كرده است. او در تشریح نظریات خود به واژه هايي دست زده و از اصطلاحاتي استفاده كرده كه دقيقا نياز معنوي انسان معاصر است. از ادبيات گذشته هيچ استفاده اي نمي كند. دركتاب «تفسير آواهاي شاهان ساراها» از «تانتارا» نام مي برد، در تعبير ايشان "تانتارا، زيبايي حقيقي است، صميمي است اما جدي نيست ، مسرت بخش است، بازي و نشاط دارد، فراتر از عشق است. تانتارا به وجود اعتقاد دارد، عمل و شخصيت در تانتارا معنا ندارد، تانتارا ترانه عمل انسان است، تانتارا علمي مقدس است. كسي كه در اين راه حركت مي كند يك انسان، «تانتاريك» است." عبارت هایی که به کار برده، بسیار مبهم است ولي مي شود اين استفاده را كرد كه تانتارا يك نماد است. تانتارا نمادي است كه ركن نظام عرفاني و معنويت او را تدوين مي كند. او بعد از جعل این اصطلاح اعمالی را به انسان تانتاریک توصیه می کند.
* آرامش و سکون
همه اديان و فرقه هاي هندي و شرقي، هدف اصلي خود را آرامش انسان تعریف کرده اند ولي چون انسان معاصر، گرفتار تكنولوژي و مدرنيته و ده ها مشكل ديگري است كه در اين دوران به وجود آمده،مشكلاتش به مراتب بيشتر از انسان گذشته است و طبيعتا نيازمنديش به آرامش هم بيشتر است. پيش فرض اوشو اين است كه چه اديان چيني يعني تائوئيزم و كنفوسيوس و چه اديان هندي مثل هندوئيزم، بوديزم، نمي توانند آرامش انسان معاصر را تامين كنند. اوشو براي اين كه به هرحال راهی برای آرامش انسان معاصر كشف كند، با شخصيت ها ي مختلف و رهبران ديني به گفتگو می نشیند ولي هيچ نتيجه اي نمي گيرد. بعدها كه خودش به يك «پارادايم» و چارچوب فكري و عرفاني مي رسد، شروع به سخنرانی می کند.
در عرفان اوشو سکون و آرامش یکی از معیارهای رسیدن به حقیقت و دانایی و روشن بینی است. آرام بودن علت بسیاری از منافع ارزشمند عرفان است و او رسیدن به آرامش روحی را منوط به اعمال و کرداری می داند که در نگاه اول سر شار از تامل و تعجب است .
او می گوید:" اگر نزد من آیید هرگز به شما نخواهم گفت:آرام شو. بلکه نخست پر تنش باش. تا آنجا که می توانی از همه رو پر تنش باش! آنگاه ناگهان احساس خواهی کرد که درونت وانهاده خواهد شد. هر کاری را می توانی، کرده ای. اینک نیروی زندگی ضد خودش را پدید خواهد آورد."
از این رو در عرفان اوشو سالک همواره تشویق به اعمال و کرداری می شود. گویی اساس عرفان وی رسیدن به این مقامات است ؛ مقاماتی از قبیل رسیدن به وجد و نشاط، شادی و لذت بردن، رقص و پایکوبی، شعر و آواز و دست افشانی، جشن و سرور، عشق و سکوت و موسیقی، خنده، سکس و مراقبه .
نمونه ای از مدیتیشن های اوشو
اوشو علاوه بر این سخنان، برای آرامشی که همه این عرفان های کاذب دم از آن می زنند، مراحل و دستورات زیادی توصیه می کند که از جمله آنها مدیتیشن های اوست.
اين مديتيشن به مدت يک ساعت به طول می انجامد و چهار مرحله دارد. سه مرحله اول همراه با آهنگ و مرحله آخر بدون آهنگ است. این مدیتیشن به صورت يک منبع انرژی عمل می کند؛ به آرامی شما را می لرزاند و از مشغله های روزمره رها می کند تا سرزنده و شاداب باشيد.
مرحله اول: پانزده دقيقه
بدن خود را كاملاً رها و شل كنيد و اجازه دهيد آرام آرام شروع به لرزيدن كند؛ در عين حال احساس كنيد انرژي از پاهاي شما به سوي بالا در حال حركت است. كاملاً رها و آزاد باشيد و با اين لرزش يكي شويد. چشمان خود را آن طور كه راحت هستيد باز يا بسته نگاه داريد.
مرحله دوم: پانزده دقيقه
به رقص و سماع بپردازيد... هر طور كه دوست داريد. اجازه دهيد كل بدنتان آنگونه كه تمايل داريد حركت كند.
مرحله سوم: پانزده دقيقه
چشمان خود را ببنديد و در حال نشسته يا ايستاده، ساكن و بيحركت باقي بمانيد... در عين حال هر آنچه درون و بيرون وجودتان رخ ميدهد را نظاره كنيد.
مرحله چهارم: پانزده دقيقه
با چشماني بسته به آرامي دراز بكشيد و بيحركت باقي بمانيد.
در صورتي كه تمايل به انجام مديتيشن كونداليني داريد، بايد اجازه دهيد لرزيدن، خودبخود اتفاق بيفتد نه اين كه خودتان اين كار را انجام دهيد. آرام باشيد و احساس كنيد كه اين لرزش در حال اتفاق افتادن است و هنگامي كه لرزشي خفيف در بدنتان اتفاق افتاد به شدت يافتن آن كمك كنيد، از آن لذت ببريد و به آن خوشامد بگوييد ولي هرگز سعي نكنيد به صورت مصنوعي آن را به وجود آوريد. اگر اين لرزش خودبخود نباشد اين مديتيشن به صورت تمريني فيزيكي درخواهد آمد. در اين صورت اين لرزش تنها در سطح وجود شما رخ ميدهد و به درونتان نفوذ نميكند و در درون كاملاً جامد و بيحركت باقي خواهيد ماند. منظور از لرزيدن، لرزيدن با تمام وجود است به طوري كه جموديت وجودتان شروع به لرزش و ذوب شدن كند و به آرامي تبديل به جرياني سيال شود. در اين صورت بدن شما نيز از اين وضعيت تبعيت خواهد كرد. در اين حالت ديگر هيچ لرزانندهاي وجود نخواهد داشت و تنها لرزيدن وجود دارد و بس.
* جشن و شادی
اوشو معتقد است اگر مردم بتوانند کمی بیشتر به جشن و شادی و پایکوبی بپردازند و کمی بیشتر آواز بخوانند، انرژی آنها بیش از پیش به جریان افتاده، مشکلات به تدریج ناپدید شده و به آرامش خواهند رسید.
او می گوید:" به همین دلیل من این قدر به شاد زیستن اصرار دارم. شادمانی تا حد بی خود شدن. بگذار تمام انرژی به شور و شیدای مبدل شود و ناگهان خواهی دید که دیگر سر نداری و انرژی گیر کرده در سرت، سراسر به جنبش در آمده، الگوها، تصاویر و حرکتی زیبا می آفریند. در این حال لحظه ای فرا می رسد که بدنت دیگر جسم و سفت و سخت نیست. انعطاف پذیر و جاری می شود. به هنگام شعف و شادی لحظه ای فرا می رسد که مرز تو و دیگران آن قدر واضح نیست. تو ذوب می شوی. با کائنات در هم می آمیزی. مرزها در یکدیگر ادغام می شوند."
اوشو می گوید:"من به تو لبیک تمام و کمال به زندگی را می آموزم. به تو نه زهد و نه ترک دنیا، که شعف و شادمانی را آموزم. شادی کن! شادی کن! بارها و بارها می گویم شادی کن! زیرا در شادمانی است که از هر چیز به خدا نزدیک تر خواهی شد."
او دین را تابعی از شادمانی و شعف دانسته و می گوید:«شاد باش ! مراقبه خودش به تو دست خواهد داد. مسرور باش زیرا دین خودش دنبالت خواهد آمد. شادمانی شرط اصلی است.مردم تنها وقتی مذهبی هستند که نگران و اندوهگین هستند و به همین دلیل تمام مذهبشان دروغ است!»
* عرفان، عشق، سکس
بر خلاف اغلب ادیان و از جمله جنبش های دینی نوپدید که نسبت به روابط جنسی یا بی تفاوت بوده و یا با آن دشمن هستند، اوشو در عرفان خود آموزش می دهد که روابط جنسی قدرتمندترین انرژی طبیعی ماست و سه سطح توان دارد. با روش زیستی پیش آفرینش (حیوان) آغاز شده، به منبع لذت و صمیمیت (انسان) و سر انجام به وسیله ای برای خود رستگاری (الهی) تبدیل می شود .
او بر توانایی زنان به دلیل استعدادشان برای رسیدن به اوج لذت جنسی بطور متوالی، برای تبدیل شدن به متخصص تانتریک و رسیدن به روشنایی و ارائه مجموعه ای از تکنیک ها برای رسیدن به هدف تاکید می کند.
اگر تمام عبارات ، سخنرانی ها و کتاب های اوشو با موضوعیت سکس را جمع آوری کنیم و بدون در نظر گرفتن نام اشو و موقعیت به ظاهر عرفانی او قضاوت کنیم خواهیم دید که این بیانات متعلق به یک شهوتران افراطی است و اگر مهم ترین هدف راه اندازی مدرسه خویش را سکس قرار نداده، لااقل یکی از اهداف اساسی وی پرداختن به سکس بدون هیچ مانعی است .
اوشو رابطه دختر و پسر را به راحتي اجازه مي دهد و اساسا اين رابطه را يكي از مراقبه ها و راههای رسيدن به آن تانتري می داند. در نظر او تانتاريك شدن به همين هست كه زن و مرد با هم ارتباط داشته باشند. فرد تانتاریک، مدت ها ي مديدي به زن خيره مي شود و شكل و فرم بدن او را به دقت مورد مطالعه قرار مي دهد، برآن تمركز مي كند و به مراقبه مي پردازد. ايشان معتقد است كه از طريق همين ارتباط هاي جنسي است كه انسان مي تواند به مقام عشق و مراقبه و آرامش برسد. در مجالس ایشان، زن و مرد به صورت مختلط، مشغول انجام مدیتیشن هستند
ديدگاه اوشو درباره عشق، متاثر از فرويد و تا حدودي از شاگرد فروید یعنی «يونگ» می باشد. ايشان روان كاوي فرويد و يونگ را مي پسندد؛ مخصوصا سخنان فرويد بر او تاثير زيادي داشته است. بر این اساس، وقتي از عشق سخن مي گويد، منظورش همين عشق مجازي زميني و رابطه زن و مرد است.
زندگي در نظر اوشو از نيروي جنسي مايه مي گيرد. او مي گويد: به جز جراحي مغزي نمي توان زندگي بدون عمل جنسي داشته باشيم. مي گويد: فقط از همين راه مي توانيد اين كار را بكنيد ولي اين راه را هم توصيه نمي كند و به شدت منع مي كند.
با گروه سياستمداران و كشيشيان مخالف است؛ چرا که کار این دو گروه، سركوب كردن نيازهاي جنسي است. هم سياستمداران و هم كشيشان، واپس زدن نيازها و خواسته های جنسی را به مردم مي آموزند؛ چرا كه تنها به اين طريق مي شود عقل آدم ها را ربود. طبيعتا حكومت بر افراد بي عقل بسيار ساده تر از حكومت بر توده آگاه و دانا است؛ زیرا انساني كه نيازهاي جنسي اش كنار زده مي شود، انسان بي عقل است." يعني اوشو انديشه و تفكر را نیز با جنسيت و نیازهاي جنسي پيوند زده است. او مي گويد:" شهوت جنسي، شهد بهشتي است. در صورت عدم ارضاء آن، انسان به جانوري سيري ناپذير تبديل مي شود". مي گويد:" عشق، زاده كشش جنسي است و عشق منشاء نيايش است." از نظر اوشو مذهب يعني عشق و عشق هم دقيقا زاييده ارضاي نيازهاي جنسي است." اوشو حتي اديان را نقد مي كند كه چرا احساس گناه در مردم ايجاد مي كنند؟." و لذا آن دوگانگي بين زن و مرد را هم نمي پذيرد و مي گويد:" يك مرد در عين حال هم مرد است و هم زن و يك زن، در آن واحد، هم زن است وهم مرد. اما هيچ مردي زن را نمي فهمد وهيچ زني مرد را. تولد دوباره سالك نيز به كمك يك زن حاصل مي گردد. در واقع غالب استادان و پيروان طريقت، بيشتر از آن كه پدر باشند، مادرند. بودا مؤنث است، كريشنا نيز همين طور.
او در تبلیغ برهنگی و سکس می گوید:" وقتی در برابر واقعیت می ایستید، شما به تخیل روی می آورید. برخی نهادها پشت رسانه های سکسی خوابیده اند! وقتی مردم و افراد زنده وجود دارند چرا شما دنبال مجلات یا پورنوگرافی می روید !؟ آیا بهتر نیست که به مردم زنده بنگرید؟ آیا شما از دیدن تصویر درخت لذت می برید؟ نه، چون همه درختان برهنه هستند. اگر همه درختان را بپوشانید، دیر یا زود مجلاتی منتشر می شوند که بطور زیر زمینی دست به دست می چرخند" درختان برهنه". پورنوگرافی زمانی از بین می رود که مردم طبیعت برهنه خود را بپذیرند....اجازه دهید مردم برهنه باشند . آن وقت پورنوگرافی از بین می رود."
اوشو توصيه هايي در رابطه با ارتباط زن و مرد دارد. مي گويد:" به محض اين كه مؤنث و مذكر با هم تماس مي يابند، يك مدار الكتريكي كامل مي شود و آن خودآگاهي كه از بدن بيرون رفته است، باز به سرعت به بدن بازمي گردد." يعني انساني كه ارتباط جنسي ندارد، يك انسان ناخودآگاهي است، تنها راه تبديل ناخودآگاهي به خودآگاهي، رفع نيازهاي جنسي است. روشن است که در القاء این سخنان ، تحت تاثیر نظریه جنسیتی فرويد بوده است.
اوشو دركتابي با عنوان تانترا تعليمات كنداليني يوگا(ج2ص229-336) به تفصيل درباره رابطه جنسيت و پيوند زن و مرد سخن گفته است و به نتايجی دست يافته است كه بخشي ازآن بيان مي شود:
زن چند كالبد دارد؛كالبد اول زن، زنانه و كالبد دوم او، مردانه است. مرد هم داراي چند كالبد است. كالبد اول مرد، مردانه و كالبد دوم او زنانه است. كالبد زن و مرد به تنهايي ناقص است و در تركيب با يكديگر كامل مي شود. وحدت اين دو جنس به صورت خارجي صورت مي گيرد. در اين صورت آنها تن واحد و كالبد واحد مي شوند. اين اتحاد، موقتي است و از آن نشاط و شادي فراواني حاصل مي شود. زن و مرد در اين صورت متوجه شعف و لذت ناشي از اتحاد و پيوند دو موجود مي شوند.
اوشو ادامه مي دهد:
زن نيمي و مرد نيم ديگر است. هر دوي آنها عامل انرژي و الكتريسيته اند. زن قطب منفي و مرد قطب مثبت است. اگر قطب مثبت و منفي به هم برسند، مداري تشكيل شده و نوري ايجاد مي شود كه با نور معمول متفاوت است. اگر پيوند كوتاه باشد مدار به سرعت قطع مي شود و در صورتي كه طولاني باشد و از نيم ساعت بگذرد، مدار الكتريكي بين آن دو مي چرخد و اين مدار براي برخي كاملا قابل مشاهده است. در جهان امروز كه پر از تنش است طبعا روابط كوتاه و مدارهاي مغناطيسي يا تشكيل نمي شود يا بسيار سريع قطع مي شود.
اوشو رابطه اين دو جنس را در جهان غرب به يك عطسه ساده تشبيه مي كند و براي شرق تاسف مي خورد كه دنباله رو غرب در اين جهت شده است.(اوشو در اينجا سخناني دارد كه قابل ذكر نيست.)
او در ادامه مي گويد:
اگر زن بتواند با كالبد مردانه دروني خود پيوندي مبارك برقرار سازد، از اين آميزش دروني، سفر معنوي آغاز مي شود، مرد نیز همچنين اگر بتواند با كالبد زنانه دروني خود پيوندي برقرار كند، لذتي هميشگي نصيب او خواهد شد. بنابراين بايد اتحاد از بيرون به درون انتقال يابد تا غم و رنج برداشته و لذت و نشاط جاي آن را بگيرد. يوگا و مديتيشن يا مراقبه راهي است براي نكاح دروني. اگر بدن زن با كالبد اتري يكي شد، نوزاد آنها مونث و اگر مرد با كالبد دروني خود اتحاد يابد، نوزاد آنها مذكر است؛ زيرا كالبد دوم، كالبد اول را مي خورد و بر آن تفوق مي يابد و در اين صورت نقص خارجي زن يا مرد تكميل مي شود.
كالبد سوم مرد، مردانه و كالبد چهارم او زنانه است. در زن هم چنين است؛ كالبد سوم او زنانه و چهارم او مردانه است. بنابراين در درون انسان انواعي از روندهاي تكاملي برقرار است. در ازدواج هاي دروني كه ممكن است ميان كالبد سوم يا چهارم صورت گيرد، هيچ گونه انرژي اي هدر نمي رود؛ از اين رو غم و رنج دنبال آن نيست."
اوشو روش هاي متعددي براي انجام عمل اتحاد و پيوند ادعا كرده است و آن را در تمرينات شبكه اي به شاگردان خود تعليم مي دهد.
در جايي(الماسهای اوشو/ص240) مي گويد:
سكس بزرگترين هنر مديتيشن است. اين پيشكش تنتره به دنياست. پيشكش تنتره از همه عالي تر است؛ زيرا كليدهايي را در اختيارت قرار مي دهد كه از پست ترين به عالي ترين استحاله پيدا كني. كليدهايي را در اختيار قرار مي دهد كه لجن را به نيلوفر آبي بدل كني...و عشق از آميزش جنسي زاييده مي شود.
مرد هميشه مهاجم است و زن هميشه تسليم. اگر اين دو با يكديگر تركيب شوند،«ما» باقي نمي ماند. از اتحاد آن دو آنچه باقي مي ماند«من» است و اين فنا است. اگر زن كاملا تسليم مرد شود، راه طولاني او كوتاه مي گردد. در اين صورت ازدواج هاي دروني و اتحاد كالبدهاي زنانه و مردانه داخلي به سهولت انجام مي گيرد و در چنين حالتي، زن مي تواند بگويد:«همسر خدا است.»
نگاه اوشو به زندگی
يكي از نكته هايي كه اوشو برآن تاكيد دارد اين است كه زندگي را جدي نگيريد و اين عالم، عالم خيال است، و اين خيال بودن انسان و خيال دانستن عالم، سبب مي شود كه انسان خيلي گرفتار ياس و نااميدي نشود و هر بلايي و مشكلي كه در اين دنيا برايش پيش آمد را جدي نگيرد .
او زندگی را بازیچه دانسته و می گوید:" کل کائنات یک شوخی است!!! بعضی ها آن را لی لا و بعضی ها مایا می خوانند (به معنی رویا) این تنها یک لطیفه و یک بازی است و روزی که این را فهمیدی به خنده می افتی و آن خنده هرگز متوقف نخواهد شد! همین طور ادامه خواهد داشت، این خنده به سراسر پهنه ی کائنات گسترش خواهد یافت."
مخالفت با نظام طبقاتی
جناب اوشو خودش را هندي نمي داند. اصالتا هندي است اما مي گويد من هندي نيستم، هندو هم نيستم. علت مخالفتش با آئين هندو اين است كه هندوها نظامی به نام «نظام كاست»دارند. نظام كاست ،نظام طبقاتي است و هندوها انسان ها را به چهار طبقه تقسيم می کنند. يك طبقه پنجمي هم دارند كه عبارتند از «نَجَسها». آن چهار گروه و چهار طبقه انسانی كه هندوها قائلند به ترتيب عبارتند از:
1- طبقه اول: برهمن ها يا روحانيان 2- طبقه دوم: اشراف و امرا 3- طبقه سوم: كشاورزان و صنعت گران 4- طبقه چهارم: خدمتگزاران.
هندوها معتقدند هركسي که در جامعه كار مي كند، جزء طبقات انساني است و انسان ها يا برهمني اند يا جزء امرا هستند، يا جزء كشاورزان و صنعت گران و يا جزء خدمتگزاران. كار ديگري هم غير از اين کارها در آن زمان نبوده، چون هندو جزء اديان قبل از ميلاد مسيح(ع) است. بر این اساس هركه فقير و بيكار باشد، كافر و نَجَس است. نجس و كافر از طبقات انساني خارج اند.
اوشو به شدت با طبقات مختلف و نظام اخلاقي و نظام طبقاتي هندوها مخالفت مي كند. با «مانو» مخالف است.«مانو» كانوني است كه تمام نظام اخلاقي شرعي جامعه هند در آن مدون شده است. با مانو كه قانون اساسي هندوها است، مخالفت مي كند؛ چرا که مبناي اختلاف طبقاتي است.
اوشو براي اين كه طبقه نجس ها را هم طرفدار خودش بكند، اعلام مي كند كه من طرفدار نجس ها هستم ولي طرفدار فقر نيستم.
پارادوکس دنیاگرایی و دنیا ستیزی
اظهار تنفر او از فقر براي اين است كه معنويتي كه اوشو مطرح مي كند،آميخته اي از دنياگرايي و دنيا ستيزي است.
همان طور که گفتیم ایشان خود را «زورباي بودايي» مي نامد. چرا؟ چون زورباي، نماينده غناي زندگي بيروني است. زورباي يعني كسي كه لذت طلب بوده، عياش بوده، از همه منافع و تمتعات دنيايي بهره مي برده و در نقطه مقابل او، بودا كسي بود كه همه لذت ها را كنار مي گذارد. ايشان مي گويد: من زورباي بودائيم؛ يعني اين دو شخصیت متضاد را با هم جمع كرده است. يك انساني كه هم دنيا را دارد و هم به معنويت چسبيده است. پيش فرض هندوها و بودائي ها اين است كه اگر شما خيلي به دنيا بچسبید، نمي توانيد كسب آرامش كرده و معنويت داشته باشيد. عرفان و معنويت در آئين هندوها اين است كه بايد دنيا و لذت ها را كنار بگذاريد تا به معنويت برسيد و آرامش پيدا كنيد؛ دنیا و معنویت با هم جمع نمي شوند. از قضا شعار اشو اين بود كه من آمدم تا اين ها را با هم جمع كنم. من مي گويم هم از لذت هاي دنيا استفاده ببر و هم آرامش پيدا كن.
آنارشیسم و مخالفت با قانون
اوشو اصل اجتماعي بودن انسان را مضر مي داند و پيشنهاد مي دهد كه خيلي در جامعه نباشيد، يك رنج افراد، ناشي از بيماري جامعه است. قانون طلايي، بي قانوني است. بنابراین اوشو از نظر سياسي و اجتماعي و جامعه شناختي، طرفدار «آنارشيسم» است.
او نقطه مقابل قانون را عشق می داند و مي گويد: قانون مال ناآگاهان و عشق مال انسان هاي آگاه است. عشق، قانون برتر است و قانون، عشق فروتر است. اخلاق گرايان، قانون را دنبال مي كنند و عشق را مردم مذهبي دنبال مي كنند. لذا مذهب از نظر اوشو مكتب عشق است. هركه عاشق است مذهبي است. ديندار، کسی است که عاشق باشد، نه ديندار.
ضدیت با ادیان کهن
ايشان ادعاي دين نمي كند ولي نسبت به بودائی و هندو نبودن خود صراحت داشته و اديان ديگر را نیز كنار مي گذارد. او مدعی است كه مكتبش يك مذهب است، بنابراین با دلالت التزامي مي شود اين نسبت را به ايشان داد كه يك مذهب ساخته تا جايگزين مذاهب و آئين هاي اديان ديگر بشود ولي دغدغه اش ايجاد آرامش است،
فویرباخ، ماركس، نيچه و فرويد را تمجيد مي كند و از آن ها سپاس گزاراست ، چرا؟ چون در از بين بردن اديان كهن، نقش زيادي داشتند و اين نشان مي دهد كه چه قدر با اديان كهن مثل مسيحيت ، يهود، اسلام مخالفت دارد. سخن اشو این است: اديان كهن همه باطل اند، بايد کنار بروند. لذا نيچه، فرويد، ماركس و فویرباخ را تمجيد مي كند و از آن ها سپاسگزار است ولی نقدي هم بر اين چهار نفر دارد. نقدش در اين است که مي گويد: اين ها در از بين بردن خدا و عدم يافتن جانشين مناسب براي خدا خطا كرده اند. او معتقد است: این اشخاص وقتی خدا را از مردم گرفتند، باید چيزی جاي خدا می گذاشتند. از اين جهت اين ها را نقد مي كند ولي در اين كه اديان را كنار زده و با اديان مخالفت كردند تمجيد مي كند.
اوشو ده فرمان و به تعبير خودش (ده غير فرمان) را در برابر ده فرمان يهودي ها مطرح مي كند. او مي گويد:" موسي(عليه السلام) ده فرمان داشت، من ده تا غير فرمان دارم." پوشیده نیست که لحن سخن نیز نماد مقابله با اديان آسماني است. ده غيرفرمانش عبارتند از: آزادي، يگانگي فرديت، عشق، مكاشفه، جدي نبودن، سر زندگي، خلاقيت ، حساسيت ، خرسندي و احساس رازگونه گي.
نقد اشو
*** معنویت از نظر اسلام و اديان الهي، فعليت بخشيدن به استعدادهاي انسان است تا كامل بشود، اما انسان كامل از نظر اشو يك انساني است كه آرامش دارد، خب اين آرامش را حيوانات هم دارند و نهايتا انسان مي شود يك حيوان.
انسان اگر بخواهد کامل شده و به سعادت برسد، نیازمند وحي و دینی است كه رابطه عمل دنيوي را با سعادت اخروي نشان بدهد. پس اگر ما معنويت را به معناي كمال انسان بدانيم و بگوییم كه انسان با معنويت و سير و سلوك مي خواهد انسان كامل شود، اين رسيدن انسان به كمال انساني بدون وحي محال است. نه عقل بدان مي رسد، نه كشف و شهودهاي عرفاني و نه حرف هاي روانشناسانه علمي.
** نقد ديگري كه بر اشو وارد می شود اين است كه تمام اين حرف ها و بحث هاي روان شناسي ایشان صرف ادعاست. روان شناسان به راحتی مي توانند همه اين حرفها را نقد كنند. همين نقدهايي كه بر فرويد و يونگ گرفته شده، همان نقدها بر اشو هم وارد است.
روان كاوي فرويد را، خود روان شناسان غربي نقد كرده اند. چه كسي گفته که انسان عقده جنسي دارد؟ چه كسي گفته که با رفع نيازهاي جنسي، مدار الكتريكي انسان كامل مي شود؟ چه علمی ثابت کرده كه وقتي نيازهاي جنسي انسان برطرف مي شود، به خودآگاهی مي رسد؟ در غرب كه آزادي جنسي اعمال می شود، پس چرا خلاء معنوي انسان پيدا شد؟ مگر اين نياز را نداشتند؟ پس چرا بالاترين آمار تجاوز و قتل در اروپا و غرب است؟ این چه آرامشي است؟ آزادي جنسي دارند اما تجاوز به عنف هم بالاترين آمار در آمريكا است. شما آرامش مي خواهيد كه اين مفاسد و انحرافات اجتماعي از بين برود ولی برای رسیدن به آن، همان انحرافات را توصیه می کنید؟!
ادعاهاي روان شناسانه درباره اضطراب، درباره دلهره، صرفا ادعاي بي دليل است.
اين توصيه ها را آقاي فرويد هم داد، راسل هم تكميلش كرد و گفت: اگر اين آزادي هاي جنسي باشد عقده ها از بين مي رود و خيلي از مفاسد اجتماعي هم از بين مي رود. آیا از بين رفت؟ كاهش پيدا كرد؟ يا اضطراب ها و دلهره ها افزايش پيدا كرد؟
*** نقد ديگری که بر عرفان اشو وارد می شود این است كه آرامش ادعائی شما را سایر ادیان و مذاهب نیز دارند .
اين كار شما بر ديگران چه ترجيحي دارد، مسلمان ها هم مي گويند ما اين آرامش را پيدا كرده ايم «الا بذكر الله تطمئن القلوب»، مسيحي ها هم مي گويند آرامش را پيدا كرديم، این آرامش شما چه ترجيحي بر آرامش هاي ديگر دارد؟
سوالات زیادی وجود دارد که باید اشو به آنها پاسخ دهد اما در تفکرات اشو برای این سوالات پاسخی یافت نمی شود. همان گونه که می دانید:
در عرفان مشرق زمين، خدا وجود دارد، عشق به خدا نيز از درون دل انسان هاي عاشق شعله مي كشد و سر تا پاي عاشق لبريز از خدا شده و بالاخره، عاشق با خداي جهان آفرين يكي شده و به وحدت مي رسند. ليكن بايد پرسيد خدا كيست؟ و ذاتش چگونه است؟ صفات او كدامند؟ چه فرقي ميان او و غير اوست؟ خدا چه كار مي كند؟ زمان در او چگونه احساس مي شود؟ آيا مكان و حركت و دگرگوني در او راه دارد يا نه؟ اصولا چه فرق ماهوي ميان او و ديگران وجود دارد؟وقتي مي گوييم ما انسان ها در رسيدن به تكامل معنوي به خدا متصل مي شويم، منظورمان از اين اتصال، اتصال به چه چيزي است؟ وقتي آن نقطه اتصال عارف(انسان) و خدا(معروف) رخ داد، ما به چه چيز در واقع مي رسيم؟ آن حقيقت و آن عشق و آن ايمان و تكامل كه ما انسان ها در هنگام اتصال به معبود در وجود خود احساس مي كنيم، از نظر مكتب عرفاني اشو و ديگر مكاتب مشرق زمين يكي است يا نه؟ آن حقيقتي كه در اثر عشق و مراقبه و سكوت و سرور به آن دست مي يابيم، ويژگي هايش كدام است؟
به اين سؤالات اگر پاسخ داده نشود صد ابهام در ذهن سالك عاشق پديد مي آيد و يك سرگرداني توام با عشق مفرط در سالك شيفته ايجاد مي شود كه هر چه بر شدت آن افزوده شود، سرگرداني و غرقه شدن در ناآگاهي بيشتر و بيشتر مي شود. پس راهي نيست جز روشن شدن معرفت و معروف. هم راه بايد روشن باشد(احكام شرع) و هم معروف بايد نشانه هاي آشكار داشته باشد. و اين نشانه ها گر چه نتواند پرده از راز آن حقيقت الحقايق(خدا) بردارد، دست كم مي تواند سوسويي هر چند ضعيف در دل راه رفتگان عشق به جاي گذارد و گرنه آن چه كه در اثر مراقبه هاي اشويي و هندوييستي و صوفي گرايي بودايي به ما دست مي دهد، در واقع چيزي جز سراب نيست. اين جا است كه مریدان اشو بايد بدانند، گر چه اشو، با خودنمايي جذاب يك رشته دستورالعمل هاي ساده و تجربي و جزيي به انسان هاي تشنه حقيقت، شراب عرفانی ارايه مي دهد، ليكن واقع آن چيزي نيست. آن چه عارفان مكتب اشو با تجربه عرفاني خود از حقيقت يابي و عشق درون به آن دست يافتند، در عرفان اسلامي به مثابه سرگرم كردن يك كودك است با شكلات مختصري كه بتوان او را فريفت تا (گوهر) با ارزشي كه در نزد اوست را از او بستانند. اسلام و همه اديان ابراهيمي در بعد عرفاني هر چه را كه عرفان اشويي مي خواهد به انسان ها بدهد، يك شكلات گمراه كننده مي دانند و همه آن ها بر اين امر تاكيد دارند كه عارف با متجلي شدن درونش از خدا، نبايد به عشق هاي جزيي و تاثيرات رواني كم اثر و برخي حركت ها ي ديگري كه براي غربي هاي مستغرق در لذات مادي فريبنده است، دلخوش كند، و تنها بايد از ابتداي سكوت تا وصل به حقيقت مطلق(خدا) همه چيز را در راه او و براي او و به سوي او بداند. عبادتش، عشقش، رقص و سماعش، سرور و حزنش، خنده و گريه اش همه و همه براي خدا باشد.
اما عرفان اشويي كه بر خاسته از تجربيات به اصطلاح عرفاني انساني است، هرگز چنين خدايي را نمي شناسد. او انسان را جايگزين خدا كرده و همه كامل ها و دگرگوني ها و بي حد نمايي ها و بي زماني و بي صورت گري و...را به پاي انسان مي چسباند. در عرفان اسلامي هدف كاملا معلوم و بسیار متعالي و مقدس و به طور خلاصه در حد كمال است. لكن در عرفان اشويي اين تنها انسان است كه بايد پيوسته عاشق باشد و لبريز از سرور. همه چيز از انسان مي جوشد و در همان بستر جاري است. جهت و سوي سالك عارف اشويي، كاملا مبهم و غيرمشخص است. تنها جهت و سويي كه در عرفان اشويي براي عارف و عاشق مشخص شده، با اصل و حقيقت خود يكي شدن و به عشق كامل شدن و رسيدن است، اما چگونه و چطور؟
اشو مي گويد: "حقيقت خدا چون اقيانوس است و به او رسيدن يعني در اقيانوس شيرجه زدن،" به كجا و براي چه؟ براي غرق شدن در آن و همين!؟
ایمان از نگاه اشو
*** ايمان در مكتب عرفاني اشو، همان رابطه ميان استاد و شاگرد است. يعني وظیفه شاگرد فقط اطاعت است و بس؛ در اين عرصه شاگرد هيچ اختياري از خود ندارد و كار استاد هم فرمان دادن است و بس. اما در اديان ابراهيمي ايمان يك باور است، يك حقيقت است، حقيقتي نوراني از مبداء هستي كه در دل سالك مي نشيند و او را پر از نور مي كند؛ نوري كه در درون دل است و هميشه روشن و روشن كننده دل هاي تاريك ديگر.
در كتاب «راز بزرگ ص58»كه از دستورات و موكدات اشو به شمار مي آيد، چنين آمده است: ذهن براي ايمان مزاحم است. ذهن انسان ضد ايمان است. معمولا سه نوع ملاقات در زمينه ايمان بين انسان ها رخ مي دهد:
1-دو انسان ناآگاه و روشن نشده، كه معمولا حرف ميان آن ها زياد است.(گفت وگوي بي محتوا).
2-دو انسان آگاه روشن شده، كه بين آن ها حرفي نيست و سكوت كامل برقرار است.(گفت وگوي با محتوا).
3-دو انسان آگاه و ناآگاه، كه انسان آگاه سكوت مي كند و گوش مي دهد.(ایمان)
پس ايمان زماني است كه آگاه حرف بزند و ناآگاه گوش كند. زماني كه ايمان داشتيد مي توانيد وارد تجربه شويد و ايمان بين شما و استاد پل مي زند. پس اگر استاد راستين(آگاه)پيدا كرديد، ذهن را به طور كلي كنار بگذاريد، آموخته هاي قبلي را رها كنيد و سفر سخت و طاقت فرساي سير صعودي خود را شروع كنيد و براي اين كار بايد به گذشته خودتان توجه كنيد.
رابطه بین آگاه و شاگرد در عرفان اديان ابراهيمي هم به نحو بسيار روشن تر، كامل تر و با روش علمي تر و عقلاني تر وجود دارد. در اسلام، ایمان بی پشتوانه عقل، کاملا بی اعتبار و سست است. اما ابهام در مكتب اشو آن است كه ا ستاد آگاه را از كجا و با چه معياري به دست آوريم؟ آيا او همان كسي نيست كه خود سر در جيب تنهايي خود، و فارغ از هرگونه مظاهر اجتماعي و مادي، به پرداخته ها ي ذهني خود دل خوش كرده است؟ آيا آن آگاه روشن ضمير كه در دل معبدهاي مشرق زمين يافت مي شود در دل جامعه انساني هم مي توان سراغي از او گرفت؟ با اوصافي كه اشو از آن آگاه دل روشن ضمير مي دهد، جامعه انساني به دليل مستغرق شدن در اندوخته هاي ذهن بشري، هرگز مولد چنين استادي نيست. *** مراحل مراقبه در عرفان اشو
مراحل مراقبه در مكتب اشويي پنج مرحله است كه بسيار ابتدايي و حتي دور از انتظار يك مكتب ديني است بگونه ای که به تفريحات كودكان بیشتر شباهت دارد. اين پنج مرحله عبارتند از:
1- هنگام بيدار شدن از خواب نفس عميق بكشيد.
2- كمتر بخوريد.
3- تمركز حواس داشته باشيد.
4- خود را از ديدن و شنيدن و حرف زدن با كسان محروم نماييد.
5- افسردگي را از وجودتان بيرون كنيد.(الماس هاي اشو)
ضدیت اشو با تخصص
*** در مسلك اشويي مراجعه به متخصص بي فايده است و خود او معتقد است که فقط باید پاسخ داد نه آن که سوال کرد. اشو خود را این گونه می داند و می گوید: "در سراسر عمرم هرگز سوال نکرده ام."
او مي گويد: "همه ي متخصصان نابينا هستند. اگر كسي بخواهد متخصص شود بايد كور شود." تخصص يعني اجتهاد و اجتهاد در مكتب اشويي يك امتياز منفي است. در حالي كه در قوانين مدني مندرج در احكام ديني، تخصص يك ارزش است، مشكلات از راه تخصص حل مي شود، چه مشكلات ديني و چه مشكلات دنيايي. اشو مي گويد: كل مشكلات تنها در حضور يك استاد قابل حل است، استادي كه تمام زندگي اش بي قيد و بند شده است. در متون مقدس هندوييسم، استاد به مقام خدايي مي رسد، و صد البته آنان باور كرده اند، استاد عين خداست، شاگردان(مريدان) مي بايست سرسپردگان فضايل و نعمات استاد باشند،
تمایز عرفان اسلامی با عرفان اشو
* خداوند داراي صفات حسناي متعددي اعم از قدرت، علم، حيات، اراده و صدها صفت ديگر است. آمدن در لباس اين صفات و آن اسم ها، از افتخارات انسان سالك است كه لبريز از عشق به خدا مي شود، غرق در درياي لذت هاي غير مادي مي گردد، پرده هاي تاريك جهان ماده را به كنار مي زند و چشمان او بر درون هستي بيكران(ملكوت) باز مي شود. به او اسرار را مي آموزند، به او معرفت را نشان مي دهند، به او نور را القاء مي كنند و او منبع همه خوبي ها مي شود.
اما در عرفان اشويي هدفي متعالي به غير از همين انسان سرگشته در بيابان بي كران و بي هدف و تنها و بي الگو هيچ چيز ديگري وجود ندارد. تنها چيزي كه به او ياد مي دهند، سكوت است و در خود فرو رفتن. از او مي خواهند كه بخندد، گريه نكند و پيوسته خوش باشد. براي چه و با چه اهدافي؟ جواب: هيچ وپوچ. (به كتاب راز بزرگ از اشو ص80 نگاه كنيد).
آن چه درعرفان اشويي براي انسان مذهبي و الهي ترسيم مي شود، خوف است و دغدغه و دلهره. او مي گويد:" بر زندگي هر فرد مذهبي، پيوسته اضطراب حاكم است اما يك فرد لامذهب به دنيايش دل خوش است و مسرور، او به دنبال كلوپ شبانه، بازار و انواع سرگرمي ها مي رود، ولي يك فرد مذهبي خودش را از تمام اين ها رها مي كند." اما در عرفان اسلامي آن کس كه با ايمان است، همواره خدا را با خود همراه می بیند. پس آرام و مطمئن است، بر خدا توكل مي كند، هر مصيبتي كه بر او وارد شود، اجر و پاداش دارد. صبر بر مصيبت اجر و پاداش بيشتر دارد، هر نعمتي كه به او رسد در صورتي كه شكرش را به جا آورد، آن نعمت مستمر و ابدي و ملكوتي و جاودانه خواهد شد و باطن آن نعمت در سراي ديگر به صورت نور بيشتر، اطراف مؤمن را فرا مي گيرد و او از تاريكي رها خواهد گشت. پس فاصله عرفان اديان ابراهيمي و به ويژه عرفان اسلامي با عرفان اشويي فاصله نور شمع و نور آفتاب است.
** هم چنان كه درعرفان اشويي عشق و حب ركن اصلي سالك را بازي مي كند، در اسلام گفته شده است: «هل الدين الا الحب» دين جز عشق و دوستي نيست. اما میان ماه من تا ماه گردون ، تفاوت از زمین تا آسمان است.در عرفان اسلامی حب و عشق نسبت به بالاترين و والاترين هدف هستي، یعنی خداوند است. هر چه حب و عشق به خدا بيشتر گردد، مستي روح بيشتر مي شود، مستي روح سر دردآور نيست، لذت آور است؛ اما مستي شهواني ميراننده كمال انسان است. استمرار شهواني روح که به عنوان عشق در عرفان اشو رونمایی می کند، شخصيت شخص را به كويري تهي تبديل مي كند و سر انجام او را به سرگرداني و پوچي رهنمون مي گردد. لكن با مستي روحاني، شخص احساس شعف و سرور مي كند و بالاخره در جايگاه صدق پروردگار مي نشيند.
*** از نظر عرفان اشويي كسي كه مي انديشد و با ذهن سروكار دارد، به خدا نمي رسد زيرا فكر انسان نمي تواند خدا را بشناسد و هر چه درباره خدا گويد، مجموعه اي از خلق افكار بشري است و تمام عقايد و پيش فرض هاي انسان ناشي از فكر اوست. تنها وقتي مي توان خداوند را ملاقات كرد كه فكر نباشد. افكار تارهاي درهم پيچيده اي هستند كه معرفت خدا را صد چندان مشکل مي كنند.
در عرفان اسلامي اين ايده به گونه اي به صورت بسيار مترقيانه تر منظور شده است. انسان داراي دو شناخت در مورد حقيقت عالم است: يكي عقلاني و ظاهري كه با مفهوم و لفظ و آداب و رسوم سروكار دارد، و شناخت ديگر شناختي وراي شناخت عقلاني است. آن وقت است كه انسان ملكوتي و آزاد مي شود، آزاد از بند افكار پراكنده و آلوده به ماديت عالم. در اين جا شهود است و لذت و حال و مقام و علم و بينش.
او از بند قالب هاي تو خالي الفاظ و مفاهيم بيرون مي رود، در فضاي لذت ها، تجربه خوش پيدا مي كند، اسرار آفرينش را بدون آلودگي ذهني به او نشان مي دهند. او از فرشته بالاتر مي رود و تا سرحد بي نهايت و بي كران در كمال و جمال و جذبه و علم و حيات پيش مي رود. او در همه چيز مي تواند تصرف كند و در واقع زمام امور جهان را هم مي تواند با اذن خدا در دست گيرد و به عشق واقعي دست یابد.
**** در عرفان اشويي پيوسته سرگرداني بر انسان حاكم است؛ زيرا اشو معتقد است كه شيطان قدرت گمراه كردن انسان را ندارد، خداوند هم قدرت هدايت انسان را ندارد. (رازبزرگ،ص187) در حالي كه در اديان ابراهيمي و به ويژه در اسلام، شيطان دشمن انسان است و انسان پيوسته در معرض هجوم وساوس شيطاني. اما از طرف ديگر خداوند هدايت كننده ي بشر است و بسيار هم قدرتمند. در اين جا است كه اگر انسان از شيطان بگريزد، بلافاصله مي تواند به خداي قدرتمند پناه برد و او مؤمنان راستين را در پناه خود مي گيرد. خداوند هدایتگر، پيامبران را به عنوان الگو برای بشریت معرفی می کند. اما عرفان اشويي مي گويد شما سعي كنيد شبيه خودتان باشيد و از كسي الگو نگيريد، مقلد نباشيد، آن هايي را كه شما قديس مي ناميد ( مانند پيامبران) شبيه اجسادند، مرده اند.
***** اشو مي گويد براي رسيدن به مقصود دو راه وجود دارد: يكي راه مراقبه است و ديگري دعا كردن. مراقبه، روش دانش پژوهان است و دعا، روش عاشقان و سرسپردگان. (كتاب راز بزرگ، ص247). در مراقبه خطري وجود دارد و آن اين است كه منيت انسان فاني نشده است و همواره اين نفس است كه مي گويد: من درحال مراقبه ام. در مراقبه جز من كس ديگري وجود ندارد. درآن جا حتي خدا هم وجود ندارد، آخرين حجاب در مراقبه، خطر زنده بودن من نفساني است اما در عشق، اين من نفساني از همان ابتدا كشته مي شود. بنابراين دعا بالاتر از مراقبه است. اما در عرفان ابراهيمي و به ويژه در اسلام ميان مراقبه و دعا هيچ تنافي اي وجود ندارد. انسان در عين مراقبه دعا مي كند، دعا و مراقبه در طول هم واقع اند نه در عرض يكديگر. هم مراقبه داراي مراتب است و هم دعا. بنابراين آن چه در عرفان اشويي وجود دارد، مرحله ضعيفي از مراقبه ي اسلامي و مرتبه بسيار ضعيفي از درجات دعا را شامل مي شود. البته چگونه دعا كردن در اين مكتب از دست انسان هاي عادي كاملا خارج و تنها در اختیار برهمنان و روحانيان هندو است درحالي كه دعا در ميان امت اسلامي با متن هاي روشن و ساده و در عين حال پرمحتوا، در اختيار همه مؤمنان است.
****** در مكتب اشو دانش مانع از شناخت است. يعني علم طبيعي انساني با شهود عرفاني تنافي آشكار دارد. معني اين سخن آن است كه ره پويان علم و تكنولوژي و تمدن و پيشرفت هرگز نمي توانند به معرفت و شناخت يقيني در مورد حقيقت جهان هستي (خدا) دست یابند، در حالي كه در عرفان ابراهيمي، دانش مقدمه شناخت عرفاني است. مراقبه در همه حال ممكن است؛ مراقبه در خوراك، پوشاك، راه رفتن، مشي با مردم، كسب علم و اخلاق و ثروت. هر انساني مي تواند در عين مراقبه، عاشق خدا باشد، از او مطلوب خود را بخواهد(دعا كند) و هر لحظه تصميم بگيرد كه علم اندوزي كند. هر دانشي اگر با نيت خدا و اخلاص در برابر او باشد، خود آن دانش به معرفت شهودي و حكمت و شناخت بدل خواهد شد.
نکات پایانی(خاتمه)
در پایان ذکر نکاتی چند درباره جریانهای عرفانی نو پدید از جمله مکتب اشو قابل توجه می باشد:
1. غالب این اشخاص یکی از ابزار ترویج مکتب شان را ارائه آن در قالب سخنان دو یا چند پهلو و مبهم قرار داده اند.
2. آرامش و عشق، تمام هدف دین نیست بلکه یکی از اهداف - آن هم از اهداف میانی نه نهایی دین- می باشد. ادیان برای رساندن انسان به خدا و تقرب به او آمده اند نه صرف احساس آرامش و عشق به خوبی و حقیقت.
3. کار علمی و تجربه های علمی، راهی صحیح برای اثبات ادعاهای اشو می باشد اما او با کار علمی از اساس مخالف است
4. شهود راهی پر پیچ و خم می باشد و برای رسیدن به عالم حقائق نیاز به استاد اهل فن است و نمی توان به راحتی شهود دیگران را قبول کرد بلکه شهودات هم نیاز به تبیین برهانی دارند.
5. اشو از مکاتبی مانند فرویدیسم و اگزیستانسیالیسم و همچنین مارکس، سارتر و کی رکگارد، تاثیرات بسیاری پذیرفته است. بنابراین با نقد این مکاتب و افراد، بطلان سخنان اشو نیز آشکار می گردد.
6. ترویج مسائل جنسی و آزاد گذاشتن آن برای انسان غربی که در این مساله غوطه ور است بسیار جذاب می باشد و شاید این هم یکی از رازهای محبوبیت اشو و مکتب او باشد.
7. نکته بسیار قابل توجه این است که: دین، آیین، فرقه و هر مسلکی که فقط بر مسائل مثبت انسان و بر جنبه های خوب او تاکید می کند، طبعا مورد استقبال این انسان زود رنج قرار می گیرد و مسلکی که علاوه بر تبشیر، بر انذار و توبیخ نیز تاکید کند، شاید آن چنان خوش آیند عده ای نیاید. به عبارتی اشویی که انسان را دائما ناز می کند طبیعتا مورد استقبال قرار می گیرد. اما در قرآن تعادل بین انذار و تبشیر کاملا و با دقت رعایت شده است.
8. مراقبه ی به اصطلاح پویایی که ایشان معرفی می کند، پیش و پا افتاده و دارای دفاع عقلانی نمی باشد و اسلام یکی از عمده ترین مسائلش را به مباحث بسیار دقیق اخلاقی اختصاص داده است که مراقبه فقط یکی از ارکان آن را تشکیل می دهد.
9. یکی از علل گرایش عده ای از جوانان ما به این گونه مکاتب، عدم تبیین صحیح گزاره های اسلام نسبت به مسائلی همچون: نشاط، لذت، شادی و غم می باشد که تلاش بیشتر اصحاب فرهنگ را می طلبد.
10. تفاوت بین راه اشو و اسلام، تفاوت بین اتکا به خود و نفس و اراده خویش با اتکا به خدا و اراده مطلقه اوست.
برخی از منابع مقاله:
1. راز بزرگ/ اشو/ مترجم: روان کهریز
2. الماس های اشو/ اشو/ مترجم: مرجان فرجی
3. خود را به هستی واگذار/ اشو/ مترجم: مجید پزشکی
4. بگو آری/ اشو/ مترجم: مجید پزشکی
5. عشق پرنده ای آزاد/ مترجم: مجید پزشکی
6. زوربای بودایی/ اشو/ مترجم: مسیحا برزگر
7. زندگی موهبتی الهی است/ اشو/ مترجم: مجید پزشکی
8. با خود یکی شو/ اشو/ مترجم: مجید پزشکی
9. دل به دریا بزن/ اشو/ مترجم: مجید پزشکی
10. تفسیر آواهای شاهانه/ اشو/ مترجم: هما ارژنگی
11. قطره ای در دریا/ اشو/ مترجم: مجید پزشکی
12. تانتارا/ اشو/ مترجم: فرشید جنیدی
13. و آن گاه نبودم/ اشو/ مترجم: سیروس سعدوندیان
14. مراقبه، هنر، شور و سرمستی/ اشو/ مترجم: مجید پزشکی
15. شورشی/ اشو/ مترجم: عبدالعلی براتی
16. سخنرانی دکتر حجه الاسلام عبدالحسین خسروپناه/ موسسه امام صادق(ع)
17. خود را به هستی واگذار/ مقدمه کتاب/ اداره ارشاد اسلامی
18. آفتاب و سایه ها/ محمد تقی فعالی/ ص111 به بعد
و چندین کتاب ترجمه شده از اشو و همچنین سی دی ها و مجلات کمپ اشو و نمایشگاه ایشان در هندوستان.
19. و دهها سایت و وبلاگ که بعضی از آنها عبارتند از:
20.وبلاگ شخصی نویسنده: www.jabarut.blogfa.com
